محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4004

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « از آنچه مىبينى بر تو بيمناكم ، مگر كوههاى آهن را اطراف خويش نمىبينى ؟ » و بدان اشاره مىكرد . گفت : « براى من اهميت ندارد كوههاى آهن باشد يا كوههاى آتش ، اگر نمى - خواهى همراه ما نبرد كنى از پيش ما برو » گويد : و شعر حارثة بن بدر غدانى را به تمثيل خواند . ابو جعفر گويد : اين خطاست كه شعر از اعشى است : « عباد مرا از مرگ مىترساند « و من چنان ديده‌ام كه مرگ « فقط مردم زبون را تيره روز مىكند « مرگى كه بىزبونى باشد « اگر مرد كوشش خويش را كرده باشد « عار نيست » گويد : يزيد بن مهلب بر يابوى سپيدى نشسته بود و سوى مسلمه روان شد كه جز او هدفى نداشت و چون نزديك وى رسيد مسلمه اسب خود را پيش كشيد كه برنشيند ، سواران شامى سوى يزيد و يارانش آمدند يزيد كشته شد ، سميدع نيز با وى كشته شد ، محمد بن مهلب نيز كشته شد . گويد : يكى از مردم كلب از بنى جابر ، به نام قحل پسر عباس ، وقتى يزيد را بديد گفت : « اى مردم شام . به خدا اين يزيد است ، به خدا يا او را مىكشم يا او را بكشد ، كسانى به نزد وى هستند ، كى با من حمله ميارد كه ياران وى را از من بدارد تا من به دو برسم ؟ » كسانى از ياران مرد كلبى به دو گفتند : « ما با تو حمله مىكنيم . » گويد : چنين كردند و همگى حمله بردند و ساعتى نبرد كردند وقتى غبار فرو نشست و دو گروه از هم جدا شدند يزيد كشته شده بود قحل بن عباس اندك رمقى